من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را
نوشته شده توسط آدمک در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 20:12 موضوع | لينک ثابت
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را
نوشته شده توسط آدمک در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 18:59 موضوع | لينک ثابت
عشق را زنده نگه دار که برمی گردم
دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است
تکیه کن بر تن دیوار که برمی گردم
بس کن این سرزنش رفتی بد کردی را
دست از این خاطره بردار که برمی گردم
گفته بودی که به شب چشم به راهم بودی
به همان دیده ی بیدار که برمی گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم
نوشته شده توسط آدمک در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 20:35 موضوع | لينک ثابت
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست که آرزوی تو پیداست
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
در خانه ی احساس اگر زمزمه ای است
آن زمزمه از توست که در جان دل ماست
من قایق آواره ی دریای تو هستم
خوب است بدانی که دلم عاشق دریاست
در حسرت دیدار تو میسوزم و امــــــــا
این دست خودم نیست به حق روی تو زیباست
نوشته شده توسط آدمک در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 20:31 موضوع | لينک ثابت
آخرين نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلي
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY